یه وقتایی حالم خوب بود و یه وقتایی بد یه وقتایی فکر میکردم که حتی خدا هم حوصلش از شنیدن حرفام و دردو دل هام سر رفته هر حالی که داشتم سعی میکردم محمد ازش چیزی نفهمه اما خب زیادم موفق نبود
محمد میگفت اون اسماعیلت بود که باید برای خدا قربانیش میکردی و ازش میگذشتی تو که از ی جنین کوچیک دل نمیکندی چطوری می گفتی بچم سرباز امام زمانه ؟؟؟؟؟
راست میگفت حرفش منطقی بود من خیلی وابسته بچه بود نزدیک یک سال واسه بچه دار شدن تلاش کردیم و وقتی فهمیدم بلاخره باردار شدم فک میکردم معجزه شده واسم .... واقعا هم معجزه بود ... معجزه ای که ی امتحان بزرگ پشتش بود
بعد همه این اتفاقا دل نبستنو یاد گرفتم ... یادگرفتم دل نبندم و از ته دلم خودمو به دست خدا بسپارم
ورزشمو سنگین تر کردم بیشتر بخودم می رسیدم ... و سعی کردم منطقی تر به زندگیم نگاه کنم
که یه اتفاق خیلی عجیب غریب افتاد .....
ما را در سایت چند دقیقه تنهایی... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 32