ضربان قلب من با صدای قلب تو می زنه ....

خرید بک لینک
خب راستش واسه من که بعد از تقریبا ی سال با زور دکتر و داروهای مختلف که حتی حالم از اسمشون بهم میخوره باردار شدم و اونجوری شد یکم سخت بود که دوباره بخوام همون روال رو شروع کنم و دوباره ویزیت دکتر و داروهای حال بهم زن و پول و وقتی که از دست میره .... واسه همین حتی بعد از سقطمم نرفتم دکتر هرچقدر که محمد و مامانم و ... بهم میگفتن دختر برو ببین چیزی از جفت نمونده باشه بمونه سم میشه می کشتت !

منم که روزای اول امروز و فردا میکردم و بعدشم گفتم بیخیال بابا میخواست بکشه تا الان مرده بودم خلاصه دیگه دکتر نرفتم

ی چند وقت که گذشت حالم خوب بود ورزش میکردم و سرحال بود تا اینکه حس کردم تپش قلبم یکم غیر عادی مخصوصا شبا موقع خواب انقدر شدید میشد که نفس کم میاوردم هرچی میگذشت حالم بدتر میشد همش فشارم پایین بود حال هیچی رو نداشتم

بعد 40 -50 روز از سقطم گذشته بود که خبری از پری هم نمیشد منم خودمو بستم به دمنوش زعفرون و رازیانه و خلاصه هرچی گرمی بود و نبود اما فایده نداشت فقط حالمو بدتر میکرد و تپش قلبمو بیشتر بلاخره دیگه تسلیم شدم که برم دکتر وقتی ماجرارو براش گفتم کلی دعوام کرد و گفت اخه مگه 40 سال پیشه که نرفتی دکتر و چک نکردی ببینی چیزی از جفتت مونده یانه ؟(کلا دکتر بی اعصابی بود )

گفت بخواب رو تخت و خودش سونو کرد .... گفت مطمئنی انداختیش؟ گفتم اره مطمئنم ....

گفت خانوم شما دوباره باردار شدی ! و دوباره شروع کرد غرغر کردن ... مگه 40 سال پیشه اخه ؟ تا سه ماه باید تحت نظر باشی واسه چی جلوگیری نداشتی

من فقط اینجوری مونده بودم و حتی نمی تونستم حرف بزنم...... اخه انقد زود ؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم واسه من که با زور قرص و دارو و بعد یه سال باردار شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟ اصن مگه میشد ؟؟؟؟؟

دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار ... روم نمیشد به کسی بگم ... وای دلم میخواست کله محمدو میکندم

من همینجوری منگ بودم که دکتر گفت واسه سالم بودن بارداریت 2 هفته دیگه بیا الان چیز زیادی مشخص نیست منم رفتم خونه و تا چند روز فقط کارم گریه بود با خودم فکر میکردم اگه اینم مثه قبلی بشه چیکار کنم این دفعه ولی خیلی با دفعه پیش فرق داشت جدا از تپش قلب تهوعمم روز به روز بدتر شد انقدر که هیچی تو دلم نمی موند محمدم که فهمید شوکه شد ولی انگار بیشتر از هر چیز دیگه ای خوشحال بود ...

جرات نداشتم به مامانم بگم ولی انقدر ضعیف شدم که محمد گفت بهتره ی مدت بری پیش مامانت تا بهت برسه واسه همین مجبور شدیم به مامانمم بگیم

تقریبا 4 هفته بعد از اینکه رفتم دکتر و گفت بارداری رفتم واسه سونو

حال بدی داشتم اشکام میومد همش میترسیدم مث قبلی بشه جدا از همه چی از دردش وحشت داشتم

رو تخت دراز کشیدمو خانوم دکتر کارشو شروع کرد... هیچی نمیگفت ... طاقت نیاوردم و با گریه گفتم این یکی ام قلبش تشکیل نشده ؟؟؟؟ با تعجب نگام کرد و گفت نه ی جنین نه هفته ای سالمه بیا اینم صدای قلبش

صدای قلبشو گذاشت .... انقدر تند تند میزد ... اشکای منم همینجور میومد تو اون لحظه فقط تونستم بگم خدایا شکر ...

چند دقیقه تنهایی......

ما را در سایت چند دقیقه تنهایی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 2:33

صفحه بندی